تبليغاتX
قلم های بهاری، می نگارند

قلم های بهاری، می نگارند

بهاریه هایی برای محبوب عالم

آهای بهار کی می آیی؟

بهار آمده است اما مابهار بی خزان را آرزومندیم!
شادابی روزگاران و بهار مردمان را خواستاریم!
در گلگشت چشمهای منتظر افق ظهور را جستجوگریم!
در یلدای غیبت فریاد کردیم:
آهای بهار کی می آیی؟!

نویسنده: شادی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 12:25  توسط   | 

رسم است که روی یار بوسیم

دوران هجر را گذراندیم و زنده ایم
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود....

*****
می شود وقتی بهار را درک کردیم این شعر را بخوانیم؟!
بگوئیم : ما را به سخت جانی خود این گمان نبود...
رنج های زمستان غیبت را چه سان از سر گذراندیم ؟
مگر بوی نسیم نوازشگر بهاری را شنیده بودیم
که همچنان ما را به پایداری توصیه می کرد؟!...


**********

رسم است که خانه را بروبیم
چون بوی بهار را شنیدیم

رسم است زجای خود بخیزیم
چون قامت سرو او ببینیم

اسپند به آتش اندر آریم
چشم بد دشمنش ببندیم

رسم است که گل فشان نمائیم
نه ،بلکه به پاش جان فشانیم !

رسم است که روی یار بوسیم
روئی که چو مهر بی بدیل است

عیدی که زدست او بگیریم
بربام سپهر سر بسائیم

رسم است خرید عید کردن
با عیدی صاحب الزمانی !

 

نویسنده: نصیر

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 12:5  توسط   | 

تو گمگشته ای یا ما؟

به دنبالت می دوید. این کوی، آن برزن. انگار که گم شده باشی. تنها نشانی که از تو مانده بود، بوی خوش بود.
هر جا که حس می کرد نسیم خوشی می وزد، هر جا که بوی تازگی می داد، هر جا که گل ها جان گرفته بودند، هر جا که درختان رنگ گرفته بودند، هر جا که گنبد فیروز فام می چرخید، هر جا که خاک نرم شده بود، هر جا که زندگی بود ...
نه، تو گم نشده بودی، مگر آفتاب هم گم می شود؟!! این، او بود که راه گم کرده بود...
بر طبیعت حسرت می خورد که تو را می شناسد، عطر خوش حضورت را درک می کند.
می خواست آن خاکی باشد که تو گام بر آن نهاده ای تا بوسه زند بر پایت.
می خواست آن درختی باشد که تو از زیرش گذشته ای تا سایه بر رخسارت بیافکند.
می خواست آن گل باشد که تو نوازشش کرده ای تا که بوی خوشش، تمام سرمایه اش را، نثارت کند.
می خواست اندکی با تو باشد...
نه، می خواست همیشه با تو باشد.

ولی انگار که در این جهان نشانی از تو یافت نمی شود، نشانی که اندک دلخوشی به همراه داشته باشد.
در پیشخوان روزنامه فروشی ها به دنبال خبرت گشت، نبود.
در کانال های تلویزیونی، به دنبال تصویرت گشت، نبود.
در رادیو، به دنبال صحبتی از تو گشت، نبود.
در اینترنت، سراغ از تو را گرفت، نبود.
در همه جا صحبت از بهار بود، ولی از تو صحبتی نبود.
مگر تو معنای بهار نیستی؟
او گم شده بود، یا تو؟ کدام یک فراموش شده بودید؟

السلام علی ربیع الانام.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 13:59  توسط   | 

آشیانۀ بهاری

غریب است آن پرستو که مهاجرت نکرده و خود را از سرمای زمستان، در سایه سار مهرِ آشیانه ای حفظ کرده و منتظر بهار است...


بهار وقتی بیاید ابتدا این پرستو را خواهد نواخت...

حتی اگر او با بهار نبود، بهار با او بود، اگرچه هر شب با یاد بهار به خواب می رفت و خواب او را می دید و چون برمی خاست نخست بر او سلام می نمود...
همچون پرستو باشیم. بهار با ماست حتی اگر در زمستان باشیم!
صدایش بزنید او را در دالان دلتان خواهید دید.
شبهای زمستان را پرستو ها با گرمای او تحمل می کنند.


فردا ها در دل شبهای پایداری متولد می شود.
فریاد از فردایی که شبهای آن بی یاد فردا گذشته باشد...

نویسنده: ظریف

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:28  توسط   | 

اول و آخر سال

یک حرفی هست که ما ایرانی ها داریم؛ ‌میگیم، موقع سال تحویل هر کاری بکنی تا آخر سال هم همین کار رو می کنی، امسال که نتونستیم مرهمی بر زخمهای دلتون باشیم
فقط سعی می کنم ، موقع سال تحویل فقط آمدن شما را از خدا بخواهم تا شاید آخر سال آینده رقیب و عتید (دو ملک نویسنده اعمال) بگویند : خدایا سالش را شروع کرد با دعای برای فردی که همه توجه هستی به توجه اوست، آخر سالش رو هم این جوری تموم کرده ،
این هم میشه دلخوشیه ما ،

امّا گفتند : روز اول عید باید برویم دیدن بزرگترها ، مگه ما به غیر از شما بزرگتر هم داریم

آمد بهار و بی گل رویت، بهار نیست

به امید آنکه دلهای ما را بهاری نمایی ای بهار دلها

نویسنده: ام. اس. تی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 20:31  توسط   | 

سرسبز ترین بهاران

يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الي احسن الحال

سرسبزترين بهاران!
مي‌دانم مي‌آيی...
مي‌دانم مي‌آيی و حال ما را به بهترينِ احوال مبدل می كنی؛
آن حالی كه به ياد تو مي‌گذرد؛
آن زمانی كه بر رُخت نظاره مي‌كنم و لحظه لحظه‌ی‌ حضورت را درك می‌نمايم.

پروردگارا!
سال‌هاست كه خاك تيره به اميد آمدنش سبز پوش می‌شود؛
غنچه‌ها به يمن قدومش مي‌شكفند؛
و دل‌ها به بهانه ميزباني‌اش خود را می‌آرايند؛
و هر بار همان بهانه‌ها...
بارخدايا!
لحظه‌ها را با اميد پايان خزانی مي‌شماريم، كه بهارش، طلوعِ آفتاب مهدی عليه‌السلام است.

بهار امسال، دگر بار، بر سر سفره دل‌هامان مي‌نشينيم،
دست‌های تمنامان را، رو به سوی آسمان می‌گيريم
و همنوا با بهار انسان‌ها، يا مقلب القلوب را، به نيت ظهور سبزش
زمزمه مي‌كنيم.

اللهم عجل لوليك الفرج

نویسنده: یاس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 21:37  توسط   | 

دلخوشی های پسرک

آن پسرک کوچک، که نزدیک عید های نوروز، از ذوق خریدن لباس های نو، از ذوق به پا کردن کفش های زیبا، از لذت خیره شدن به سبزه هایی که مادر برای سفرۀ سال نو کنار گذاشته بود، از علاقه به رنگ کردن تخم مرغ های رنگی، از اشتیاق زل زدن به ماهی قرمز درون تُنگ بلور، از شیرینی نو شدن، تازه شدن و از شادی و سرور در پوست خود نمی گنجید، اینک جوانی است که باز هم در پی همان دلخوشی هاست.
هیچگاه طعم بهار را درست نچشیدم. همیشه بهار را بی حضور تو مز مزه کرده ام. هیچگاه نیاندیشیدم که بهار با تو چه طعمی دارد. اگر کمی به طعمش فکر می کردم شاید اینک حال و روزم این نبود.
هنوز هم دل بسته ام به نو شدن، به طعم تلخ بی تو بودن، هنوز هم بهانه می گیریم، اما نمی دانم چرا بهانه تو را نمی گیرم.
هنوز هم از رنگ کردن تخم مرغ ها لذت می برم، ولی نیاندیشیدم که طعم رنگ کردن زیبای جهان با حضور تو چگونه است.
هنوز دل بسته ام به سبز شدن سبزه های سفرۀ سال تحویل، نمی دانم چرا بذر محبت تو را در سینه ام سبز نمی کنم.
هنوز به حرکت ماهی قرمز که غوطه می خورد درون تنگ آب دلخوشم. نمی دانم چرا او بدون حضور تو، تنگی قفسش را حس می کند ولی من نه.

 
هنوز هم چشم به دستان پدر دوخته ام که لحظۀ تحویل سال از لای قرآن به ما عیدی دهد. نمی دانم چرا چشم به راه عیدی گرفتن از دستان تو نیستم.
هنوز هم خیره مانده ام به کفش و لباس نو، نمی دانم کی می شود که لباس روحم را تازه کنم.

هنوز هم بهانه هایم زیاد است، ولی تو هنوز بهانۀ من نشده ای.
شاید اگر شده بودی اینک بهانۀ تو را می گرفتم ای پدر.

نویسنده: آرمان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 16:44  توسط   | 

آه چاه نشینان

بیا دستی دگر بالا بریم و دادی دوباره سر دهیم ...

شاید، ریسمانی فرو افتد این قعر افتادگان را. بیا نیازی باز ساز کنیم، شاید باز شود این سر، این راز...

حاشا کین آه چاه نشینان آخر الزمانی را دادخواهی نباشد ، حاشا کین روی های رو، به آسمان و سرهای روی زانو را  
دست نوازشگری ننوازد...

 نویسنده: اچ.اچ.بساطی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 16:16  توسط   | 

نغمۀ هزار

بيا كه باغ دل از دوريت بيابان است 

بهار بي گل روی تو، خود زمستان است

خدای را تو بيا تا به دل بهار آيد

به بوستان اهل ولا نغمه ی هزار آيد

نویسنده: نرجس

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 15:56  توسط   | 

بهار شد نیامدی!

چند روزی است که حال و هوای خوشی ندارم. می گویند بهار در راه است ولی مرا گویی یک سنگ. حسی غریب تمام وجودم را فرا گرفته است ! تماماً غم. سراسر ... . نمی دانم چه بگوییم. دلم غمیده در این آهن پاره ی دنیا. سراسر خشکی است این بهار نازیبا.
بهار چیست بی روی تو؟
بهار من تویی. آری ، تو ای مولا.


دستم به نوشتن نمی رود. چشم تاب دیدن ندارد. گوشم را نای شنیدن نیست.
ازحال و هوایم که خبر داری مولا !

بهار شد نیامدی !
بهار شد نیامدی !

نویسنده: مهربان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 15:50  توسط   |