تو گمگشته ای یا ما؟
به دنبالت می دوید. این کوی، آن برزن. انگار که گم شده باشی. تنها نشانی که از تو مانده بود، بوی خوش بود.
هر جا که حس می کرد نسیم خوشی می وزد، هر جا که بوی تازگی می داد، هر جا که گل ها جان گرفته بودند، هر جا که درختان رنگ گرفته بودند، هر جا که گنبد فیروز فام می چرخید، هر جا که خاک نرم شده بود، هر جا که زندگی بود ...
نه، تو گم نشده بودی، مگر آفتاب هم گم می شود؟!! این، او بود که راه گم کرده بود...
بر طبیعت حسرت می خورد که تو را می شناسد، عطر خوش حضورت را درک می کند.
می خواست آن خاکی باشد که تو گام بر آن نهاده ای تا بوسه زند بر پایت.
می خواست آن درختی باشد که تو از زیرش گذشته ای تا سایه بر رخسارت بیافکند.
می خواست آن گل باشد که تو نوازشش کرده ای تا که بوی خوشش، تمام سرمایه اش را، نثارت کند.
می خواست اندکی با تو باشد...
نه، می خواست همیشه با تو باشد.

ولی انگار که در این جهان نشانی از تو یافت نمی شود، نشانی که اندک دلخوشی به همراه داشته باشد.
در پیشخوان روزنامه فروشی ها به دنبال خبرت گشت، نبود.
در کانال های تلویزیونی، به دنبال تصویرت گشت، نبود.
در رادیو، به دنبال صحبتی از تو گشت، نبود.
در اینترنت، سراغ از تو را گرفت، نبود.
در همه جا صحبت از بهار بود، ولی از تو صحبتی نبود.
مگر تو معنای بهار نیستی؟
او گم شده بود، یا تو؟ کدام یک فراموش شده بودید؟
السلام علی ربیع الانام.
