تبليغاتX
قلم های بهاری، می نگارند - دلخوشی های پسرک

قلم های بهاری، می نگارند

بهاریه هایی برای محبوب عالم

دلخوشی های پسرک

آن پسرک کوچک، که نزدیک عید های نوروز، از ذوق خریدن لباس های نو، از ذوق به پا کردن کفش های زیبا، از لذت خیره شدن به سبزه هایی که مادر برای سفرۀ سال نو کنار گذاشته بود، از علاقه به رنگ کردن تخم مرغ های رنگی، از اشتیاق زل زدن به ماهی قرمز درون تُنگ بلور، از شیرینی نو شدن، تازه شدن و از شادی و سرور در پوست خود نمی گنجید، اینک جوانی است که باز هم در پی همان دلخوشی هاست.
هیچگاه طعم بهار را درست نچشیدم. همیشه بهار را بی حضور تو مز مزه کرده ام. هیچگاه نیاندیشیدم که بهار با تو چه طعمی دارد. اگر کمی به طعمش فکر می کردم شاید اینک حال و روزم این نبود.
هنوز هم دل بسته ام به نو شدن، به طعم تلخ بی تو بودن، هنوز هم بهانه می گیریم، اما نمی دانم چرا بهانه تو را نمی گیرم.
هنوز هم از رنگ کردن تخم مرغ ها لذت می برم، ولی نیاندیشیدم که طعم رنگ کردن زیبای جهان با حضور تو چگونه است.
هنوز دل بسته ام به سبز شدن سبزه های سفرۀ سال تحویل، نمی دانم چرا بذر محبت تو را در سینه ام سبز نمی کنم.
هنوز به حرکت ماهی قرمز که غوطه می خورد درون تنگ آب دلخوشم. نمی دانم چرا او بدون حضور تو، تنگی قفسش را حس می کند ولی من نه.

 
هنوز هم چشم به دستان پدر دوخته ام که لحظۀ تحویل سال از لای قرآن به ما عیدی دهد. نمی دانم چرا چشم به راه عیدی گرفتن از دستان تو نیستم.
هنوز هم خیره مانده ام به کفش و لباس نو، نمی دانم کی می شود که لباس روحم را تازه کنم.

هنوز هم بهانه هایم زیاد است، ولی تو هنوز بهانۀ من نشده ای.
شاید اگر شده بودی اینک بهانۀ تو را می گرفتم ای پدر.

نویسنده: آرمان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 16:44  توسط   |