آشیانۀ بهاری
غریب است آن پرستو که مهاجرت نکرده و خود را از سرمای زمستان، در سایه سار مهرِ آشیانه ای حفظ کرده و منتظر بهار است...

بهار وقتی بیاید ابتدا این پرستو را خواهد نواخت...
حتی اگر او با بهار نبود، بهار با او بود، اگرچه هر شب با یاد بهار به خواب می رفت و خواب او را می دید و چون برمی خاست نخست بر او سلام می نمود...
همچون پرستو باشیم. بهار با ماست حتی اگر در زمستان باشیم!
صدایش بزنید او را در دالان دلتان خواهید دید.
شبهای زمستان را پرستو ها با گرمای او تحمل می کنند.

فردا ها در دل شبهای پایداری متولد می شود.
فریاد از فردایی که شبهای آن بی یاد فردا گذشته باشد...
نویسنده: ظریف
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 10:28  توسط
|
